پدر...
- بابا ! شما برای هرساعت كار چقد پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میكنی؟
- اگر فقط میخوای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : 2000 تومن
پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت :
بابایی میشه 1000 تومن بهمن قرض بدی ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه
پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به
اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت
كارمی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده فقط برای
گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كنه؟ بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر
كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند وخشن رفتار كردهاست. شاید واقعآ چیزی
بوده كه برای خریدنش به 1000 تومن نیازداشته است.به خصوص اینكه خیلی كم
پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه بابا ، بیدالم.
- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و
همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 1000 تومن كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچكرم باباجونی ! بعد دستش را زیر
بالشش بردو از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی
گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 2000 تومن دارم.
آیا می تونم یك ساعت از كار شما رو بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام
خوردن با شما را خیلی دوست
دارم بابایی...